تبليغاتX
ساکن ناکجا آباد

چرا نام حضرت علي(ع) در قرآن نيست؟

 

اولاٌ نام ديگران هم نيست

 

 

ثانياٌ مواردي در قرآن داريم كه چون با سليقه افراد جور در

 

 

 نمي آمده آنرا با كمال شهامت از مسير حقيقي خود خارج كرده

 

 

 اند و حتي در مواردي مي گفتند كه مسائلي را در زمان پيامبر

 

 

 حلال بوده  بنده حرام مي كنم !!! آيا با اين روحيه اگر بام

 

 

حضرت علي(ع) در قرآن بود براي قرآن خطري احساس نمي

 

 

 شد؟! او قرآن را در معرض رًد و ايراد و اثبات و انكار قرار نمي داد؟

 

 

از همه گذشته مثال معروفي است كه مي گويند .

 

(پا دادن بهتراز بغل كردن است) ما اگر صفات و معيار هائي به مردم بدهيم

 

 تا خودشان آنرا تطبيق دهند بهتر از آن است كه نام ببريم كه به

 

 ظاهر جنبه تحميلي داشته باشد.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 10 PM  توسط مهرداد نوروزی  | 

نجات از گرداب تنهايي

 

آدميان هر اندازه كه ديوار هاي زمان و مكان را فرو ريزد و آرزوي

 

زندگي در دهكدۀ جهاني را دست يافتني تر بينند، گونه هايي از احساس

 

 تنهاي را با خود همراه دارند و در ميان همنو عان خود دارويي براي

 

آن نمي يابيد. به گفتۀ پل تيليخ ( 1886 _ 1965 م) « پيشرفت فنّاوري

 

 هر چند فاصله هاي زماني و مكاني را برداشته، امّا بيگانگي دل ها از

 

يكديگر به گونه شگفت انگيزي افزايش يافته است». اين احساس تنهاي

 

 كه يكي از عوامل پيدايش افسردگي است، شكل هاي گوناگون مي يابد و

 

 در فراگيرترين حالت، در قالب اين آگاهي جلوه گر مي شود كه ديگران

 

 _ هر اندازه نيروي خود را به كار بگيرد _ به دليل نارسايي در علم و

 

 قدرت، از گشودن گره بسياري از مشكلات من ناتوانند. در اين

 

موقعيت، اعتقاد به خدا كه در دانش و قدرت بي همتا است، آدمي را از

 

 گرداب تنهايي مي رهاند و خلوت با پروردگار يكتا را شيرين ترين

 

لحظه ها مي گرداند. امام علي (ع) اين حقيقترا چنين با خدا نجوا مي كند.

 

 

خدايا! تو به دوستانت از همه انس گيرنده ترين و براي آنان كه به تو

توكل كنند، از هر كس كاردان تر. بر نهاني هاشان بينايي و به

درون هايشان آگاه و بر مقدار بينش آنان دانا. رازهاشان نزد

تو آشكار است و دل هاشان در حسرت ديدار تو داغدار.

اگر تنهايي و غربتشان به وحشت اندازد، ياد تو

آنان را آرام سازد و اگر مصيبت ها بر آنان

فرو بارد به تو پناه آرند و روي به درگاه

تو دارند؛ چه مي دانندسر رشته

كارها به دست تو است و

از قضايي خيزد كه

پاي بست تو

است.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 3 PM  توسط مهرداد نوروزی  | 

 نیاز به امام

 

 

به همان دلیلی که ما نیاز به پیامبر داریم نیاز به امام

 

 

 نیز داریم و اگر انسان در راه یابی، خودکفا بود نیاز

 

 

 انبیاء هم نداشت.

 

 

 

آیا قرآن کافی نیست؟

 

 

قرآن کتابی است که همه گروه ها و فرقه ها آیاتی از آن را دستاویز

 

 

قرار می دهند و هر کدام به نفع خود گوشه ای از آن را گرفته و

 

 

استدلال می کنند و با این وضع چگونه می توان گفت قرآن بدون امام

 

 

برای راه یابی جامعه کافی است؟!

 

 

مگر قانون و کتاب طب بدون پزشک می تواند بیماران را معالجه کند

 

 

 و سالم نگه دارد؟!

 

 

مگر هر ایدئولوژی یک ایدئولوگ ندارد؟!

 

 

مگر می توان قبول کرد که انسان عاشق رسیدن به مقام والای

 

انسانیت باشد ولی در خارج چنین معشوقی وجود نداشته باشد؟!

 

 

و مگر نه این است که برای هر احساس درونی یک واقعیت خارجی و

 

 

بیرونی که آن است که آن احساس را اشباع کنند وجود دارد مثلا" اگر

 

 

 ما در درون احساس تشنگی می کنیم در خارج از بدن ما آبی که

 

 

پاسخ آن را بدهید وجود دارد شما برای همه احساسات درونی پاسخی

 

 

می یابید و چگونه قبول کنیم که علاقه به کمال و رسیدن به قله

 

 

سعادت در انسان باشد اما چیزی که گوی این نیاز باشد در خارج از

 

 

ذهن وجود نداشته باشد؟!

 

 

چگونه می توان پذیرفت که میزبانی از مردم دعوت کند ولی آدرس

 

 

ندهد و یا راهنما نفرستد به خصوص در مواردی که آدرس گویا و

 

 

کافی نیست و در جلو راه افرادی هستند که مهمانان را به انحراف

 

 

ازمنزل میزبان می کشانند در اینجا باید میزبان راهنمائی آنهم با نام

 

 

و نشان روشن برای میهمانان بفرستد تا به مبارزه بر خیزد و

 

 

مهمانان را از شر آنان برهاند.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 9 PM  توسط مهرداد نوروزی  | 

نغمه هاي عاشقانه:

 

نماز ، شِكوه هاي عاشقانه ي روح آدمي است چون نِيِ جدا مانده از

 

نِيِستان، ترنمّات را در فضاي سبز هستي مي گسترد و پيغام به معشوق

 

 مي رساند و از دردِ پُرسوز و گذرا هجرت مي نالد و معشوق را به

باري مي طلبد.

 

 

نماز، جان آدمي را با اصل خويش پيوند مي زند و انسان را از قيد و بند

 

 اين تَن خاكي مي رهاند؛ او را از منجلاب زندگي روز مرّۀ، از مرداب

 

متعفّن تكرار ها و عادت هاي پوچ روزانه، از يأس و نا اميدي و از ترس

 

 نا بودي و فنا بيرون مي كشاند؛ بال و پَري به وسعت بي نهايت عشق

 

 به او مي بخشد و در آسمان معرفت پروازش در مي آورد و به

 

معراجش مي رساند؛ زيرا: « الصّلوه معراج المؤمن ».

 

 

التهاب هاي دائمي و اضطراب هاي زندگي را - كه نتيجه ي مستقيم

 

زندگاني مادّي و بُعد حيواني آدمي است - از وجودمان مي ستاند و

 

از اين درياي پُرتلاطم مادّي كه هر روز ما را به سويي مي كشاند و بر

 

صخره اي ميزند، مي رهاند و نجاتمان مي بخشد. نماز، پليدي ها را و

 

پستي ها و زشتي ها يي را كه در طول حيات بر تنمان مي نشيند و بوي

 

 پليد آن همه جا را مي گيرد و حتّي خودمان را آزار مي دهد و مي

 

رنجاند، هم چون آبي زلال و پاك مي شُويد و پاكيزه مي نمايد. پيامبر

 

اسلام چه نيكو در اين باره مي فرمايد: « اگر نهري در كنار خانه ي

 

شما باشد و در آن پنچ نوبت هر روز خود را شست و شو دهيد، آيا در

 

 بدن شما چيزي از آلودگي مي مانَد؟

 

 

هرگز! نماز نيز مانندنهر جاري و رواني است كه هرگاه بر پا مي شود،

 

گناهان را مي شُويد و از بين مي بَرد. »

 

 

از طرف ديگر، نماز، تبلور سپاس انسان از خالق بي همتاي هستي

 

است؛ آدمي كه با يك بخشش كوچك و يا لطفي اندك به وجد مي آيد

 

 و خود را مديون ديگري مي يابد و همواره در صددجبران آن بر مي

 

آيد، چگونه مي تواند در قبال اين همه بخشش و موهبت و در برابر

 

خدايي كه « طاعتش موجب قربت است و به شكر اندرش مزيد

 

نعمت » سكوت نمايد؟

 

 

همان بخشا ينده ي بي همتا كه « باران رحمت بي حسلبش همه را

 

رسيده و خوان نعمت بي دريغش همه جا كشيده، پرده ي ناموس

 

بندگان به گناه فاحش ندرد و وظيفه ي روزي به خطاي منكر نبرد. »

 

آري:

 

« ابر و باد و مه و خورشيد و فلك، در كارند

 

                    تا تو، ناني به كف آري و، به غفلت نخوري

 

همه از بهر تو، سرگشته و فرمانبردار

 

                      شرط انصاف نباشد، كه تو فرمان نَبَري »

 

« سعدي » در ادامه به تعبيري زيبا در لزوم سپاس گزاري و شُكر خدا،

 

مثالي مي آورد و مي گويد:

 

 « هر نَفَسي كه فرو مي رود مُمدّ حيات است و چون بر مي آيد مُفرًح ذات؛

 

 پس در نفسي، دو

 

 نهمت موجود است و بر هر نعمتي، شكري واجب:

 

از دست و زبان كه برآيد/كز عهده ي

 

شكرش به در آيد؟»

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 8 PM  توسط مهرداد نوروزی  | 

یک حدیث بسیار جالب

 

از امام هادی (ع) پرسیدن که چرا حضرت علی (ع) در جنگ جمل 

 

 

هر که زخمی می شد رها می کرد ولی در جنگ صفّین زخمی ها را

 

 

هم می کشد؟ امام هادی در پاسخ چنین فرمودند که در جنگ صفّین

 

 

 رهبر مخالفان زنده بود زخمی های فراری دوباره دور او جمع و

 

 

کمبود را جبران و ضعف ها تقویت و بیماران را عیادت و دلجوئی می

 

 

 نمودند و ریشه فساد در آب بود (تا ریشه درآب است اُمید ثمری

 

 

هست)و لذا برای پایان دادن به مسئله باید همه را کشت امّا در

 

 

ماجرای جمل بعد کشته شدن بزرگا نی مثل زبیر و طلحه و از بادر

 

 

 آمدن شتر عاشیه امید و پناهگاهی برای فریب خوردگان فراری و

 

 

زخمی ها نبود و لذا هر کدام زخمی یا پا به فرار می گذاشتند مورد

 

 

تعقیب قرار نمی گرفتند از این ماجرا به خوبی می توان نقش رهبر

 

 

را در جبهه باطل و تفاوت عکس العمل ها را در جبهه حق دریافت.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 3 PM  توسط مهرداد نوروزی  | 

عا شورا

 

از عاشوراي 61تا به امروز ، كربلا_سرزمين عطش و آتش _ساحل

 

 سيرابي انسان و بهشت روحهاي عاشق و شوريده است. چهارده

 

قرن است اقيانوس عاشورا ، همۀ كشتي نشستگان را به سياحت

 

افقهاي راز آلود شهود و جزاير نا مكشوف شوق و شور شيدايي

 

مي خواند .

 

كربلا ، مشرق آفتابي عشق،جغرافياي تجلّي خدا در خاك و مرز هنر

 

 آفريني هنر مند هستي در بديع ترين و شكوهمند ترين صورت

 

 ممكن است.

 

هر كس عاشورا نمي شناسد و جرعه اي از عطش كربلا ننوشيده

 

 باشد، كشترزار قلبش را به خشكسالي هميشه سپرده است و هر

 

 كس نوشتن و سرودن مي تواند و از كربلا نگويد همۀ نوشته ها و

 

سروده هايش «بي وزن»و شكسته اند.

 

شايد نظر شما با نظر من فرق داشته باشد اما من بر اين باورم كه

 

 آخرين كشف بزرگ انسان اين است كه كربلا مركز زمين است و

 

همۀ منظومه ها بر مدار آن مي چرخند و هيچ كجاي خاك مغناطيس

 

اين خاكآتش خيز را ندارد!

 

به راستي كدام دل را مي شناسيد كه پنجره اي به روي روشناي

 

گشوده باشد و كربلا درخشان ترين چشم انداز آن نباشد! كدام

 

احساس را مي شناسيد كه زخمدار پيشاني سنگ خوردۀ حسين

 

 نباشد ! كدام دست را مي شناسيد كه سخاوت سرودن و نوشتن و

 

 صيميّت و محبّت و مهرباني داشته باشد و با دستهاي ساحل

 

علقمه بيعت نكرده باشد؟ و كدام بزرگ است كه اين همه عظمت و

 

 شكوه را فرا پُشت گذارد و نگاهش را به نوازش نگاهي كه همۀ

 

آسمانها در شكوه و تفسير آن مانده اند وسعت و گسترش نبخشد؟

 

عاشورا، شعر شكوفاي خداست. پر شكوه ترين غزل هستي و

 

بلندترين مثنوي آفرينش كه آسمان در آسمان، زمزمۀ هميشه

 

فرشتگان است. عاشورا خوش ترين آهنگي است كه به يادگار در

 

زير اين سقف آبي آرام مانده است. كربلا سيماي فرزانگي و آئينه

 

فرهيختگي است عاشورا قصّۀ قلبها و قرنهاست. دستي در دلها

 

دارد و ريشه در فطرت زلال انسان دوانده است.

 

كربلا:

 

كربلا شبيه هيچ حادثه اي نيست. گويي زمان ايستاده است تا جلوه

 

 هاي گوناگون اين منشور نوراني و جاوداني را در منظر نگاه نسل

 

ها و عصرها بنشاند.

 

هر كس با كربلا بيگانه است، با خويش بيگانه است، با همۀ

 

روشني، با عشق و تن به زمستاني تاريك و فرسوده و غمبار

 

سپرده است. كربلا گر چه با رزم و مبارزه و خون شناخته مي شود

 

 امّا قصه آشتي انساني است با خويش، زيستن مسالمت آميز با

 

عشق و همسايگي با صميميّتي سيّال و آسماني.

 

كربلانشان داد كه در عطش هم مي توان رُست و در بي آبي مي

 

توان قامت كشيد و شاخه هارا در همۀ آسمان افشاند.

 

كربلا نشان داد كه در «بي حنجرگي» نيز مي توان زمين و آسمان و

 

 زمان را از «صدا» پر كرد و در عرياني مي توان برهنگي حقيقت را

 

 نمود.

 

مگر مي توان شيعه بود و لرزش آسمان را در فرو افتادن حسين(ع)

 

 در بركۀ كوچك خون عزيزترين عزيزش _ اكبر _ ديد و هفت بند قلب و

 

 قلبمان را در نظارۀ آن ثانيه هاي خون آلود لرزان و متلاطم نديد.

 

چقدر بي عاطفه بايد بود كه مويه هاي غريبانۀ زينب همراه با هاي

 

هاي مبهم زني شكسته قامت را در غروب عاشورا بشنويم و

 

خونگريه هاي قلب زخم خورده مان نم نم بر كاغذِ سوگوار نريزد.

 

مگر مي شود صداي شكستن استخوان عزيزان خدا در زير سُمّ

 

ستوران در دشت پيچيد و «آخ» از گلوي قلممان نتراود؟ مگر مي

 

شود سكينه را در باراني از تازيانه و تنهايي، گريه و سوز، و اشك و

 

غربت رها كنيم و با او دمي همصدا و همنوا نشويم؟ نه نه...اين

 

فرهنگنامۀ عاشقان نيست و هيچ روح دردمند و عاشورا اشنا اين

 

 «بي عاطفگي» و «نامردي» را تن نخواهد سپرد.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 3 PM  توسط مهرداد نوروزی  | 
شعر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 3 PM  توسط مهرداد نوروزی  | 
معجزه نه نمايشگاه
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 3 PM  توسط مهرداد نوروزی  | 

 

اي ساربان آهسته ران

 

كه آرام جان گم كرده ام

 

 

آخر شده ماه حسين

 

من ميزبان گم كرده ام

 

 

در ميكده بودم ولي بيرون شدم از غافلي

 

اي واي از اين بي حاصلي عمر جوان گم كرده ام

 

 

پايان رسد شام سيه آيد حبيبه من زه ره

 

اما خدا حالم ببين من يار را گم كرده ام

 

 

اي واي از اين غوغاي دل

 

از دلبرم هستم خجل وقت سفر ماندم به گل

 

 

من كاروان گم كرده ام

 

نعمت فراوان دادي ام

 

 

منت به سر بنهادي ام

 

اماببين نامردي ام

 

 

صاحب زمان گم كرده ام

 

من عبد كوي عشقمو

 

 

من شاه را گم كرده ام

 

آقا تو را گم كرده ام

 

 

بنوشتم اين نامه چنين

 

با خون دل اي مه جبين

 

 

اما ببين بخت مرا

 

نامه رسان گم كرده ام

 

 

شرمنده ام اما نگم

 

آقا تورا گم كرده ام

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 2 PM  توسط مهرداد نوروزی  | 
هر کجا هستیم باشیم آسمان مال ماست
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 4 PM  توسط مهرداد نوروزی  |